![]() |
![]() |
|
| نوشتار پراکنده |
|
هرگز در زنده مانی ام اینچنین مشتاق به انتظار مرگ ننشسته ام و آرزوی نبودن شیرین ترین رویای جوانی من است . .. دراین روزگار تبعیدم و در انبوه این همه پوچ حسرت عشق را آه کشیدم... . .. چگونه میتوان شب را به شب رساند ودیوانه وار نجوای حلول سحر سر داد؟! . .. رشد کرده ایم در زمانی بس کوتاه تر از استحاله شب پره ای! و می میریم با درازایی بلند تر از عمر کلاغ! وه!چه کوتاه بود این عمر بس دراز من...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 0:57 توسط م.سرگشته |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من چه گویم
یک رگم هشیار نیست شرح آن یاری که او را یار نیست... |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 |
|
RSS
|