![]() |
![]() |
|
| نوشتار پراکنده |
|
تو گويي باز آبستن شده اي آبستن هميشه ساله درد خاطره اي از سالهاي دور نوشته اي كه روي كاغذ هاي قديمي و مندرس مينويسي كه پنداري اكنون آخر دنياست وپندار تسليم توست آري ،نيازمند سكوتي و تنهايي . چرا كه به آن خو كرده اي ، حتي استخوانهايت هم از صداي رهگذري بر گوري مي رنجند و گياهي كه از خاكت روييده بود ، چون آهي به آسمان روان شد... آنگاه كه پير مردي بودي كه در همهمه شادي ؛به تنهايي ؛گريه سر دادي، تازه دانستي كه از بار زنده بودن جداشده اي... اينجا هم بوي خاك و نم ،بوي گياه و بوي زنده گي و تكرار،به ستوه آورده ات. نه! تو هرگز ترنمي پسنديده از اين سمفوني موزون نبوده اي اي تنها قسمت فالش اين منظومه سترگ! باز هم تنهايي... اين گور تاريك هم، مانند همان بستر هاي خالي از معشوقه هايت، گواه سكوت جاري انزوايت شده بود... اين را به خود ميگويي؛ ميداني كه هرگز كسي نخواهدت خواند... نه سنگي نه آهنگي كه از يادي از همواره سالگي كه سقوط كردي ، مدام پايين خزيدي و حتي ياراي نگاهي به جايي نبودت... به اشكال جادويي مينگري صورتت از گيجي خواهش و گرماي سوختن سرخ ميشود و آنگاه ميفهمي كه عروس مرگ بوده اي... تهمت ناخوانده اي شدي بر اين خوان از تهي سرشار! به روزي مي انديشي كه به غفلت از رقيـبان خود نا مردانه پـيشي گرفتي و در حفره گاه افسون ،تو شدي!... و همراه خدايي، همراه با ضجه هاي شيطاني، به زنده گي برون شدي و از همان روز تسليم مرگ خيلي زود به باكره اي فاسد بر مي خوري ومنشا هستي را لمس ميكني ... مي گدازي! و از همان روز عصيانت زبانه ميكشد... براي باز يافتن خدايت دست به جنايت مي زني و همه چيز را قرباني مي كني و آنقدر خون مي فشاني كه رنگ خون مي شود رنگ زنده گيت... مي كشي تا ادامه يابي و آن هنگام خود را جاودانه مي يابي كه مرگ را دو قدم زود تر از آنچه كه در انتظارت بود فرا مي خواني و آنگاه... .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 17:7 توسط م.سرگشته |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من چه گویم
یک رگم هشیار نیست شرح آن یاری که او را یار نیست... |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 |
|
RSS
|