![]() |
![]() |
|
| نوشتار پراکنده |
|
کدامین دیوار تا ابد پا برجاست؟ و چه نزدیک بود دیروز به امروز؟ . در مقابل کودکان امروز نشسته از روزگار جوانیم قصه می سرایم . از آن شب و روز خاکستری و آدم هایی که دیگر نیستند . از عشق و کامیابی وه ! چه زیبا... که به تندی لحظه ای ناکام! . آن شراره گدازان به تکه ای یخ مستحیل شد!... . صورت فرتوت و صدایی نحیف بر خاطرات گذشته ام گواهند . می گویم از دیروز وسالها بعد امروز کودکان بر خیال پردازی های من در دل خود میخندند... آه! ای زمینهای تمام فرش و ای کاغذ های سفید و سبز نمناک پف کرده بر دیوار اتاق مادر بزرگ!... بمانید شما حرف من میدانید... و این رادیوی کهنه قدیم که به روزگار کودکی ام در کنار مردمی که گویی هرگز نبوده اند چونان بلند گو پیروزی جنگاوران میهن را به گوشمان فریاد میزد امروز از درون پوسیده است... . من دروغ نگفتم!؟ و همه چیز را چه در رویا چه در خواب دیده ام . این را گفتم ودر رویای خویش به خواب رفتم... . روزی دیگر آمده بود در میان این قبر های در هم پیچیده گورستانی متروک تکه ای از استخوان شانه خود را دیدم که روزی چه فاتحانه بر شانه یارش تکیه داشت!... . می گریستم! اگر می توانستم با فریاد می خندیدم...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:2 توسط م.سرگشته |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من چه گویم
یک رگم هشیار نیست شرح آن یاری که او را یار نیست... |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 |
|
RSS
|