![]() |
![]() |
|
| نوشتار پراکنده |
|
هنوز این چراغ نمرده است وضربان طبیعت پیر را به زودی تپشی گذرا خواهد بود! این شاد باش تکراری مرا به غم فرا میخواند . . اندوهی از پی اندوهان تلخ طعم شیرین زهری گوارا! در دهان مزمزه شد... . . وای! فردا بودم! پس فردا هم مرا فراخواند! ایکاش نیاکانم لبان مرا از لبان شکرین عدم جدا نمی ساخت!...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 15:30 توسط م.سرگشته |
|
|
آیا هرگز به نوراندیشیده اید؟ ای مردمان چراغ بدست پشت به آفتاب وشما ای خیره به نور فانوس و در اندیشه کشف پرتو سایه خویش! پروانه ای از پیله اش گریخت... نورازافق دمید... دخترک چشم گشود و ... عالمی روشن شد!... وکدامین دیده به تجلی آفتاب لب گشود؟! من کجا بودم؟ آنجا که گوسفندی را در آستانه ورودم سر بریدند... وسالی دیگر به دنیا آمدم!... . . در آن روز آن ماهی کوچک قرمز تنگ نوروزی! که به پهلو در مرز آب پیچ و تاب میخورد به چه می نگریست؟... وکدامین روز من نیز خواهم توانست که از دریچه ای شبیه چشم آن ماهی نور را شاید در حد ادراک یک کرم خاکی دریابم؟... و نمیدانم که در این گیتی آیا زبانی گویا تر از علف سبز ترجمانی از نور خواهد بود؟!...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 10:56 توسط م.سرگشته |
|
|
باز در رویا چه خواهم دید؟ وهم سراب و امید... مدهوشم چون همیشه و همیشه را تفسیری جز هیچوقت نیست ...
. . بر بال باد خواهیم رفت تا ابرهای ناکجا آباد را عقیم بیهودگی و تکرار کنیم...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 21:41 توسط م.سرگشته |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من چه گویم
یک رگم هشیار نیست شرح آن یاری که او را یار نیست... |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 |
|
RSS
|