![]() |
![]() |
|
| نوشتار پراکنده |
|
به پایان
آمد این دفتر ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 22:40 توسط م.سرگشته |
|
|
ای دوست قبولم کن و جانم بستان مستم کن و از هر دو جهانم بستان با هرچه دلم قرار گیرد بی تو آتش به من اندر زن و آنم بستان
من درد تو را زدست آسان ندهم دل بر نکنم زدوست تا جان ندهم از دوست به یادگار دردی دارم که آن درد به صد هزار درمان ندهم ............................................................................................................................................................................ دوستان خوبم -باید بگم که این نخستین باره متن و تصویری که تو وبلاگم استفاده می کنم هیچ کدام از خودم نیست... اشعار از مولانا ست و تصویر اثر دوستی هنرمند و خوش ذوق ... واگر کاستی مشاهده شد یقینا ایراد ازسوی شخص من است. در ضمن من نوشتار در وبلاگ خودم را از آغاز تا کنون مدیون تشویق و دلگرمی های دوستانه و صمیمانه نگارنده وبلاگ آهستگی ها هستم -هر چند وبلاگش را خیلی وقته تعطیل کرده -ولی من همواره به یادشم... با تشکر.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم تیر 1387ساعت 1:23 توسط م.سرگشته |
|
|
تو گويي باز آبستن شده اي آبستن هميشه ساله درد خاطره اي از سالهاي دور نوشته اي كه روي كاغذ هاي قديمي و مندرس مينويسي كه پنداري اكنون آخر دنياست وپندار تسليم توست آري ،نيازمند سكوتي و تنهايي . چرا كه به آن خو كرده اي ، حتي استخوانهايت هم از صداي رهگذري بر گوري مي رنجند و گياهي كه از خاكت روييده بود ، چون آهي به آسمان روان شد... آنگاه كه پير مردي بودي كه در همهمه شادي ؛به تنهايي ؛گريه سر دادي، تازه دانستي كه از بار زنده بودن جداشده اي... اينجا هم بوي خاك و نم ،بوي گياه و بوي زنده گي و تكرار،به ستوه آورده ات. نه! تو هرگز ترنمي پسنديده از اين سمفوني موزون نبوده اي اي تنها قسمت فالش اين منظومه سترگ! باز هم تنهايي... اين گور تاريك هم، مانند همان بستر هاي خالي از معشوقه هايت، گواه سكوت جاري انزوايت شده بود... اين را به خود ميگويي؛ ميداني كه هرگز كسي نخواهدت خواند... نه سنگي نه آهنگي كه از يادي از همواره سالگي كه سقوط كردي ، مدام پايين خزيدي و حتي ياراي نگاهي به جايي نبودت... به اشكال جادويي مينگري صورتت از گيجي خواهش و گرماي سوختن سرخ ميشود و آنگاه ميفهمي كه عروس مرگ بوده اي... تهمت ناخوانده اي شدي بر اين خوان از تهي سرشار! به روزي مي انديشي كه به غفلت از رقيـبان خود نا مردانه پـيشي گرفتي و در حفره گاه افسون ،تو شدي!... و همراه خدايي، همراه با ضجه هاي شيطاني، به زنده گي برون شدي و از همان روز تسليم مرگ خيلي زود به باكره اي فاسد بر مي خوري ومنشا هستي را لمس ميكني ... مي گدازي! و از همان روز عصيانت زبانه ميكشد... براي باز يافتن خدايت دست به جنايت مي زني و همه چيز را قرباني مي كني و آنقدر خون مي فشاني كه رنگ خون مي شود رنگ زنده گيت... مي كشي تا ادامه يابي و آن هنگام خود را جاودانه مي يابي كه مرگ را دو قدم زود تر از آنچه كه در انتظارت بود فرا مي خواني و آنگاه... .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 17:7 توسط م.سرگشته |
|
|
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو سگ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 16:0 توسط م.سرگشته |
|
|
کدامین دیوار تا ابد پا برجاست؟ و چه نزدیک بود دیروز به امروز؟ . در مقابل کودکان امروز نشسته از روزگار جوانیم قصه می سرایم . از آن شب و روز خاکستری و آدم هایی که دیگر نیستند . از عشق و کامیابی وه ! چه زیبا... که به تندی لحظه ای ناکام! . آن شراره گدازان به تکه ای یخ مستحیل شد!... . صورت فرتوت و صدایی نحیف بر خاطرات گذشته ام گواهند . می گویم از دیروز وسالها بعد امروز کودکان بر خیال پردازی های من در دل خود میخندند... آه! ای زمینهای تمام فرش و ای کاغذ های سفید و سبز نمناک پف کرده بر دیوار اتاق مادر بزرگ!... بمانید شما حرف من میدانید... و این رادیوی کهنه قدیم که به روزگار کودکی ام در کنار مردمی که گویی هرگز نبوده اند چونان بلند گو پیروزی جنگاوران میهن را به گوشمان فریاد میزد امروز از درون پوسیده است... . من دروغ نگفتم!؟ و همه چیز را چه در رویا چه در خواب دیده ام . این را گفتم ودر رویای خویش به خواب رفتم... . روزی دیگر آمده بود در میان این قبر های در هم پیچیده گورستانی متروک تکه ای از استخوان شانه خود را دیدم که روزی چه فاتحانه بر شانه یارش تکیه داشت!... . می گریستم! اگر می توانستم با فریاد می خندیدم...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:2 توسط م.سرگشته |
|
|
ای آزادی! ای مفهوم دریغ زیستن! مرغی که در دلش هوای عصیان انگاشته بود به نا کجا پر کشید...
روزی در حصار امید به دست یاد یاران وفادار هرگز نبود! به افق های خدای گونه جاودانگی سقوط کرد...
به وهم خویش!...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 10:9 توسط م.سرگشته |
|
|
شعر و موسيقي ايراني ، اگر به دو صورت كلاسيك و نو بدانها بنگريم،به نظر مي رسد كه در سير تطور خود نسبت به هم از منظر وزن روند معكوسي را طي كرده اند،به طوريكه وقتي دست به مقايسه وزن و محتواي آندو بزنيم در مي يابيم كه در ادبيات و شعر كلاسيك ايران قالب و وزن بطور عام در يك ساختار مشخص شكل مي گيرد و در همان شكل شروع شده و خاتمه مي يابد -البته اين بررسي روند حركت،محتوا را شامل نمي شود-،اما در نظم شعري بعد از مشروطه اين حالت هر چه كمرنگ تر ميگردد و با شكل گيري شعر نو در ايران اين وزن و ساختارها دچار دگرگوني شده و به وزن آزاد نزديك و نزديك تر ميگردد،در حاليكه در موسيقي كلاسيك ايران كه هر چند به نظر ميرسد كه يك حالت و نوع بخصوصي از آن تحت عنوان رديف موسيقي دستگاهي و سنتي ايران به جاي مانده است ،اكثر آهنگ ها و قطعات كه عموما گوشه ناميده مي شوند،از وزن آزاد برخوردارند و اگر قطعات ضربي قدما را بخواهيم با شعري كهن مقايسه كنيم ،به تشابهي خاص ميرسيم و آن :شروع و خاتمه آن در يك ايقاع يا وزن مشخص است. ولي در گوشه ها ،شروع و خاتمه و متن، از ريتم كاملا متمايزي برخوردار نيست . در اينجا غرض بررسي اوزان شعري نيست -كما اينكه گوشه هاي چندي وجود دارند كه با حالت شعر كلاسيك كاملا از اين منظر مطابقند - مانند گوشه "كرشمه"كه در چند دستگاه و آواز كاربرد دارد،نظير: "ماهور"، "شور"، "نوا"، "چهارگاه"، "بيات ترك"،... ودر تمام اينها ساختار كلي مشخصي وجود دارد و عموما بر وزن "مفاعلن فعلات مفاعلن فعلات " است ،كه به اين صورت خوانده يا نواخته مي شود. [البته اجراي اين گوشه توسط استاد برومند با اين وزن عروضي اندكي تفاوت دارد كه حسين عليزاده در ارئه خود از روي همان روايت حالت مذكور را اجرا كرده است]. يكي از اشعار مشهوري كه در اين وزن و در اين گوشه خوانده ميشود، نمونه زير است: ندانمت به حقيقت كه در جهان به چه ماني جهان و هر چه در او هست صورتند و تو جاني نمونه ديگر گوشه مثنوي است كه در دستگاه سه گاه و آواز افشاري و... خوانده و نواخته ميشود [اغلب بهمراه اشعاري از مثنوي معنوي، مانند: ني نامه مشهور مولاناو...]،بر وزن : "فاعلاتن فاعلاتن فاعلا[تن]" كه در رديف موسيقي سنتي و شعر يك وحدت وزني و محتوايي دارند. اما مقصود اين نوشته تفكيك اين حالات وزني يا محتوايي نيست، بلكه نگرشي به دورنما و سير تغييرات اين دو گنجينه گرانسنگ است،از لحاظ حركت كلي و زمان... بطوريكه گفته شد ،امروزه در موسيقي ايراني آن حالت آوازي و وزن آزاد آن بطور نسباتا طولاني و بصورت اجراي سنتي آن مقبوليت عام را نداشته و ذائقه اشخاص به سمت تصانيف و ترانه ها و قطعات ضربي -چه بصورت سنتي يا جديد-گرايش دارد. و چنين حالتي در نگاه نخست جذابتر و قابل فهم تر است، و در شعر نيز نوشتاري شبيه شعر نو و نثر شعر گونه شايع تر شده است و اين بخاطر آزادي از قيد وزن و در ظاهر ،راحتي سرودن اين گونه قطعات ادبي است ،كه البته تاثير از موسيقي و ادبيات غرب در اين روند غير قابل انكار است ،كه مسلما اين تاثير در مورد موسيقي دير هنگام و نا به هنجار تر به نظر مي رسد ،بطوريكه دو نفر استاد موسيقي يافت نمي شود كه در مورد محتوا و چيستي موسيقي ايراني توافق نظر داشته باشند و در اكثر مواقع:"چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند"!... اين نكته هم بطور مستقيم از محضر برخي اساتيد چون :محمد رضا لطفي و مجيد كياني و علي بياني و ... در يافته ام و نيز از روي نوشتار انديشمندان اين وادي چون :مرحوم استاد خالقي [كتب: "نظري به موسيقي ايران" و "سرگذشت موسيقي ايران" ]و نيز مجموعه "كتاب هاي سال شيدا" و مقالات مندرج در "فصل نامه موسيقي ماهور" و...قابل درك است و نيز بطور غير مستقيم با شنيدار آثار به جا مانده از اساتيد قديم چون :مرحوم اقبال السلطان ، بنان ،طاهر زاده،درويش خان ،صبا و ... و نوازندگان نو آور جديد تري چون :فرامرز پايور ،پرويز مشكاتيان، محمد رضا لطفي ،حسين عليزاده،مسعود شعاري و...مي توان به نكاتي كه گفته شد رسيد و نيز به شناخت كلي ماهيت و روند تغييرات موسيقي ايراني[از بكار بردن واژه تكامل اجتناب مي شود!] دست يافت. اما پذيرش اين تغييرات در شعر ايراني ملايم تر و با مقبوليت بيشتري انجام گرفته است و به قول سيمين بهبهاني :"شاعران ايراني مطلبي را نا گفته نگذاشته اند". ولي آن بخش آزاد موسيقي ايران با پس رفت مواجه شده است و حرف زيادي براي گفتن ندارد. واضح است كه آزادي وزن موسيقي سنتي با شعر آزاد تفاوت دارد و اين بدان معناست كه اگر شعري از شاملو را همراه با تحرير ها و غلت هاي خاص رديف دستگاهي يا بصورت تصنيف قديمي اجرا كنيم نميتوانيم انتظار داشته باشيم اثر مقبولي ارائه شده باشد! ولي موسيقي ايراني كه هنري انتزاعي است ، با همان قالب آزادش كه بيانگر روح احساس و هنر ايران در درازناي تاريخ كهن ماست ،چند وجهي تر بوده و براي يك ايراني يا حتي غير ايراني قابل دريافت بوده و ارزش زيبايي شناختي دارد... ناگفته نماند آنچه مورد بررسي است گونه هاي هنري موسيقي و شعر جدي ايراني است ،نه حالات تفنني و سهل الوصول آنها!...
.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 18:51 توسط م.سرگشته |
|
|
هرگز در زنده مانی ام اینچنین مشتاق به انتظار مرگ ننشسته ام و آرزوی نبودن شیرین ترین رویای جوانی من است . .. دراین روزگار تبعیدم و در انبوه این همه پوچ حسرت عشق را آه کشیدم... . .. چگونه میتوان شب را به شب رساند ودیوانه وار نجوای حلول سحر سر داد؟! . .. رشد کرده ایم در زمانی بس کوتاه تر از استحاله شب پره ای! و می میریم با درازایی بلند تر از عمر کلاغ! وه!چه کوتاه بود این عمر بس دراز من...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 0:57 توسط م.سرگشته |
|
|
هنوز این چراغ نمرده است وضربان طبیعت پیر را به زودی تپشی گذرا خواهد بود! این شاد باش تکراری مرا به غم فرا میخواند . . اندوهی از پی اندوهان تلخ طعم شیرین زهری گوارا! در دهان مزمزه شد... . . وای! فردا بودم! پس فردا هم مرا فراخواند! ایکاش نیاکانم لبان مرا از لبان شکرین عدم جدا نمی ساخت!...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 15:30 توسط م.سرگشته |
|
|
آیا هرگز به نوراندیشیده اید؟ ای مردمان چراغ بدست پشت به آفتاب وشما ای خیره به نور فانوس و در اندیشه کشف پرتو سایه خویش! پروانه ای از پیله اش گریخت... نورازافق دمید... دخترک چشم گشود و ... عالمی روشن شد!... وکدامین دیده به تجلی آفتاب لب گشود؟! من کجا بودم؟ آنجا که گوسفندی را در آستانه ورودم سر بریدند... وسالی دیگر به دنیا آمدم!... . . در آن روز آن ماهی کوچک قرمز تنگ نوروزی! که به پهلو در مرز آب پیچ و تاب میخورد به چه می نگریست؟... وکدامین روز من نیز خواهم توانست که از دریچه ای شبیه چشم آن ماهی نور را شاید در حد ادراک یک کرم خاکی دریابم؟... و نمیدانم که در این گیتی آیا زبانی گویا تر از علف سبز ترجمانی از نور خواهد بود؟!...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 10:56 توسط م.سرگشته |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من چه گویم
یک رگم هشیار نیست شرح آن یاری که او را یار نیست... |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 |
|
RSS
|